میشه خدا رو حس کرد تو لحظه های ساده تو اظطراب عشقو گناه بی اراده
بی عشق عمر آدم بی اعتقاد میره هفتاد سال عبادت یک شب به باد میره
وقتیکه عشق آخر تصمیمشو بگیره کاری نداره که زوده یا حتی خیلی دیره
ترسیده بودم از عشق عاشقتر از همیشه هرچی محال میشد با عشق داره میشه
عاشق نباشه آدم حتی خدا غریبه اس از لحظه های حوا ، حوا می مونه و بس
نترس اگه دل تو از خوابه کهنه پاشه شاید خدا قصه ات رو از نو نوشته باشه
الان چند روزه منتظرم تا یه خبری ، زنگی ، چه می دونم یه اس ام اسی ، چیزی به دستم برسه ولی نرسیده. همش تقصیره خودمه خودم باعث شدم که ترکم کنه بهش حق می دم من همیشه دو دل بودم و هی از خودم می پرسیدم که انتخاب خوبی کردم یا نه ولی اصلا به این فکر نکردم که بابا چه خوب چه بد من اینو انتخاب کردم. همین دودل بودنم باعث شد که خیلی از کارایی که می تونستم انجام بدم رو انجام ندم هنوزم نمی تونم بهش بگم که من کی ام؟ نمی دونم چرا نمی خوام اونجوری که هستم زندگی کنم از این زندگی نکبتی بدم می یاد همه دنیام توی خونه شده اینترنت و اتاق شیشه ای که همه شماها می تونین درونشو ببینین. نمی خوام اونچه که پدرم می خواد بشم نمی تونم توانایی اش رو ندارم.
قصه از اونجایی شروع شد که اولین بار توی درس برنامه نویسی هم کلاس شدیم منو اون فقط توی همین درس باهم همکلاس بودیم. اوایل اصلا توی دیدم نبود یعنی اصلا تو کلاس گم بود ساده می یومد ساده می رفت تو سالن زیاد رفت و آمد نمی کرد باکسی کاری نداشت رفته رفته دیدم دختر پاک و صادقیه ولی با پسرا خیلی تند و رسمی برخورد می کرد که همین ویژگیش ایشون رو از همه متمایز کرده بود بعد از یکی دوماه احساس کردم که بهم علاقه مند شده یعنی از طرز نگاهش می شد فهمید که بهم علاقمند شده ولی خداییش من اصلا به فکرش نبودم. چند هفته زیر نظر نگاهش داشتم و یه کار مسخره هم کردم. به یکی از دخترا ( سمیرا ) رفتم گفتم به یه نفر علاقه پیدا کردم و می خوام آمارشو برام دراری. درست فکر نکردین من اسمه دختر دیگه ای رو دادم چون می دونستم اون سمیرا میره و میذاره صاف کف دسته سوگلم. باورتون نمیشه دقیقا چند دقیقه بعد دیدم گذاشت کف دستش. چقدر ناراحت بود ناراحتیشو میشد از چندصدمتری تشخیص داد. یه دو هفته بعد با کلی خجالت و اضطراب رفتم سراغش خواستم همه چی رو بهش بگم ولی نتونستم و فقط با کلی دست پاچگی برای فردا قرار گذاشتیم. ظهر فردا رفتم سراغش بدون مقدمه بهش گفتم دوسش دارم ولی دوسش نداشتم فقط شنیده بودم وقتی دخترا به کسی علاقمند میشن هیچ وقت نمی تونن فراموشش کنن و واقعا دوسش دارن. بهم گفت که چی؟ گفتم انشاالله با خانواده خدمت می رسیم . فرداش من رفتم تهران و اس ام اسی با هم در ارتباط بودیم فکر کنم یه هفته بعد واسه یکشنبه جلوی ساختمان فیزیک با هم قرار گذاشتیم توی این یه هفته فکرامو کردم گفتم عجب غلطی بود که من کردم یکشنبه بهش می گم که برام مشکل پیش اومده و همدیگرو فراموش کنیم و عذرخواهی می کنم یه ورایی سر و ته قضیه رو هم می یارم ولی نمی دونم چی شد تا دیدمش احساس کردم دوسش دارم. من اون روزی که رفتم و بهش گفتم دوسش دارم یه اشتباه دیگه هم کردم. بهم گفت زندگی کردن کار سختیه شما آمادگیشو دارین اصلا من شما رو در حد یه همکلاسی می شناسم برای زندگی چه توشه ای داری؟ گفتم هیچی حتی پدرم هم چیزی نداره که بتونم روش حساب باز کنم ولی دروغ گفتم یه دروغ بزرگ. می خواستم بدونم واسه خودم منو می خواد که دیدم ای دل غافل این دخترک بدجوری بهم علاقه پیدا کرده. من از لحاظ مالی هیچ مشکلی نداشتم هم خونه ، هم ماشین هم اینکه توی شرکتی که پدرم مدیر عامل اونه و مادرم معاون مالی و رئیس حسابداری. معاون اجرایی و عملیاتی ام و هم عضو هیئت مدیره ام. شرکت کاملا خانوادگیه و سهام داران دیگه شرکت دوتا عموها و دایی هامن. کاری کردم فکر کنه من بچه فقیرم. از لحاظ مالی اونا هم وضعیت خوبی داشتن ولی جالب اینکه به پدرش گفته بود به غیر از مسئله مالی هر ایرادی بتونین روی اون کسی که من دوسش دارم بذارین من بهش جواب منفی می دم و پدرش اومد و دید که هیچ مشکلی به جز مشکل مالی ندارم یعنی خودم اینجوری وانمود کردم. خانواده هامون در جریان کامل بودن که همو دوست داریم ولی یه مشکل بزرگ بنام پدر داشتم پدر م حاضر نبود که بریم خواستگاری اون چون می گفت زوده و باید تو شرکت رو بچرخونی و از این جور مزخرفات. نزدیک به دو سال پیش پدرم چندباری تحت جراحی قرار گرفت و از کار افتاده شده و من شدم کفیل مدیرعامل و تمام دوسال کارا رو به نحو احسنت انجام داد یک ریال هم ضرر نکردیم که ای کاش اون شرکت ورشکست می شد تا از دست بلندپروازی های پدرم راحت می شدیم ولی نحوه درست اداره شرکت پدرم رو به آِنده ام امیدوار کرد از دست کارهای پدرم دارم روانی میشم من اصلا پول نمی خوام می خوام ساده زندگی کنم این خواسته ی زیادیه . مشکل مون هم سر اینه که خانم میگن بیا خواستگاریم و من فقط ازت یه حلقه می خوام حتی عقد هم نمی خوام بیا و ثابت کن دوسم داری ولی از طرفی پدرم هم مخالفت می کنه و نمیره خواستگاریش و منم بهونه ای جز مشکل مالی ندارم و خسته شدم از بس دروغ گفتم این چند وقته با احساساتش بازی کردم چند هفته پیش از این بازیا خسته شدم و یه فیلمه دیگه براش اومدم و کاری کردم که بره و پشت سرش رو هم نگاه نکنه ولی ای کاش چنین کاری نمی کردم خیلی آدمه مزخرفیم می دونم اینم آخرین پستیه که توی زفان باد صبا می نویسم و می خوام فراموش کنم کیم. الانم چند روزی از خونه زدم بیرون و تنها زندگی می کنم بی پول بی آر بیکار با بابام بدجوری دعوام شد و ...........
بچه ها تواین مدت خیلی روزای خوبی با هم داشتیم یکسال زمانه زیادیه و چه زود گذشت
مسعود ، زهره ، فرشته ، محمد با سکوت بی صداش ، عطیه با کلبه ابریش . اشکان عزیزم ، شیسا ، مهبان ، پیام سینا و مرضیه ، زهرا و ندا . بهرم فروزان با اون نوشته های پر از مهر و صفا الهام با آناهیدش و سعیده خانم. همتونو دوست دارم و به خدای یکتا می سپارم راستی اسمم رضاست
یاعلی مدد خدانگهدار